تقدیم به همه ی مامانها
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  



 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠  

بس شکر بازگویم در بندگی خواجه

گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده

 



 
روح الله داداشی
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠  

پهلوان زود بود که بروی ولی گویا این دنیا در اندازه ی بزرگی و تواضع تو نبود... .

روحت شاد و  صد افسوس ... .

حافظ اندر درد او می​سوز و بی​درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی​آرام دوست

 



 
ME & YOU
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠  

مرا از توست هر دم تازه عشقی

تو را هر ساعتی حسنی دگر باد

                                           حافظ

 

هزارتا برنامه است که بایستی مدیریت شوند، هم برای من و هم برای تو! اوستا کریم خیلی خیلی مددی!

ماه شعبان هم بر دوستداران مبارک.

 



 
broTHER's WeDDing
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠  

یوهووووووووووووووو آق داداش هوچیکه رو پنج شنبه 19 خرداد فرستادیم خونه بخت. خدا رو شکر مراسم به بهترین وجه با بهترین حالت برگزار شد. بماند که تا همین دیروز هنوز انگشتام بی حس بودند! فکر کن یه دونده رو 9ساعت با کفش پاشنه 12 سانتی در صحنه داشته باشی از برگزاری و هماهنگی های مراسم عقد و اینها بگیر تا رقص چاقو و قر کمر با همسر گرامی و اینها تا 2 نیمه شب!

همهچیزارومهمنچقدرخوشحالملبخنداوس حبیب بسیار بسیار از شما سپاسگزارمبغل



 
I found MY HONEY
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

 

!I'm amazed when you fonud me

.I love you honey, I wrote these sentences for remembering when you don't know

 

تاهل، مسئولیت، دوست داشتن، دوست داشته شدن، سوال و پاسخ، شانه های امن، تکیه گاه عاشقانه داشتن و ... دارم توی وجودم مزه اش می کنم.

عصر روز چهارشنبه، حول و حوش 30/17 یا 18 به تاریخ ٣١/١/٩٠ به جمع خروس ها پیوستم و هم پیاله شدم! چه لذت بخش بود شب تولد میلادم.

 



 
tHe SeNsE
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠  

وقتی که قلبت عینهو گنجشک بزنه، بعد یه دفعه بیاد تو دهنت، یا که نه یه دفعه بریزه زمین؛ میشه مثه فیلم روح که یه چیزی یا بهتره بگم یه وجود دیگه ای تو رو به عرش می رسونه یا یه دفعه به زیر زمین!

به نظر می رسه که دوباره به دنیای فوتبال دارم بر می گردم، اصلاً فکرش رو هم نمی کردم.

هه! پنج شنبه آزمون دکتری?؟ نوستراداموس کجانی؟

 

دلم رمیده شد و غافلم من درویش

                                                 که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش